خرید بک لینک
از وقتی قرار شد برای ترکیه اقدام کنیم انگار همه چی سرعت وصف ناپذیر خودشو گرفته و دست به دست هم دادن که من امسال حتما ِ حتما برم ! هیچ روز استراحتی ندارم و حتی جمعه هامم میرم سر کار! ینی یه جور روانی کننده ای منتظر این چند روز تعطیلی ام که فقط بیاد و من بخوابم! بطور روانی کننده ای، همه چیز نصفه و نیمه است. مثلا فکر میکنم این اوکی شد تا عید تموم میشه خب بعدش چی؟ حالا اون یکی ام اوکی و همینطوری همه چیز پیش به آینده با امید قشنگ و ناامیدی کوچکی در دلم! هنوز نمیدانم ... هیچ نمیدانم! من همه چیز رو برای سال آینده برنامه ریزی کردم اما انگار 2017 بیشتر قراره عجله کنه که کار من راه بیفته! شکایتی ندارم و آماده ام! اما از یک طرفی هم فک می کنم خیلی چیزا مونده ... اول تنها به فکر دانشگاه انکارا بودم اما به دلایلی از لیست انتخاباتی م حذف شد! به احتمال زیاد مقصد یا دانشگاه karadeniz (ترابزون) یا دانشگاه ege (ازمیر)! و باز هم احتمال بیشتر با ترابزونه! بهرحال که امیدوارم همه چیز طبق خواسته مون پیش بره! خسته ام ... خیلی ...... خیلی ........... خیلی ................ دعام کن

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 2:54

گاهی اوقات هست خوشحالی بی دلیل! اما روزگار حالت رو می گیره! با کارهای کوچیک! با کارهای مزخرف! با درد! با هزار وال بی جواب و اشکهایی که پشت د چشمات دفن میشن تا پایین نیان و سردرد می گیری! مثل امروز من! شاید این کار من به خودم زهر کردن زندگی باشه اما وقتی از چیزی ناراحتی و حرص میخوری مگه همین نیست؟ مگه اینجوری نمیشه؟ راستش امشب داشتم فکر میکردم بهت زنگ بزنم حتی اگه جواب ندی، حتی اگه قطع کنی و حتی اگه منو برای همیشه بگذاری در لیست سیاه گوشیت! میدونم اونقدری که دلتنگتم اصلا عین خیالت نیست! ولی درد اینه که وقتی هیچ گوشی رو برای شنیدن حرفات نداری بغض میکنی! می ریزی تو خودت و بعد میگی "این نیز بگذرد"! میگذره اما به بدبختی و سختی و با هزار فکر و خیال! میگذره اما با تنهایی و هی پیرتر شدن! میگذره اما فقط میگذره خوش که نمی گذره هیچ، در حسرت هزار شادی نهفته ی درونت میمونی. میدونم روزی به خودم میام که پیر شدم و حوصله ی هیچ چیز رو ندارم. مخصوصا اگر هیچ وقت نیای. شین جانم، عزیزترین ِ دنیام... این جدایی بسه م نیست؟ این تنهایی کافی نیست؟ به خدا بریده م... خدا نکنه جای من باشی که تمام تقصیرای هزار آد

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:56

امروز کسی آمد که شبیه تو بود ... حالت نگاهش ... صورتش و حتی کمی صدایش! یک آن کُپ کردم! شوکه شدم که فکر کردم تو را دیدم! تا چند دقیقه بعدش بی دلیل می خندیدم به چهره ات که تمام ذهنیت من از مَردَم است. یک آن یاد تو افتادم که امروز این آدم شبیه آن روز ِ تو لباس پوشیده بود ... نیمرخش مثل تو بود و عجیب که تو نبودی! چرا خودت نبودی واقعا؟ ... هر چند آمدن تو هم عجیب نیست و فقط مثل قرص مسکنی است که برای همیشه اثر میکند نه بکی دو روز! امیدوارم ... در روزهای آینده خوشحالی عجیبی را خود ِ خدا برایمان کنار گذاشته باشد نه تنهایی برای هر کدام . اینطور که میگذرد به این نتیجه رسیده ام که فقط کنار تو معنا پیدا خواهم کرد شین جان ِ جانان ِ من! ا ُپتوم (می بوسمت)

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:56

با توام ای رفته از دست هر کجا باشم غمت هست کاش روز ِ رفتن ِ تو گریه چشمم را نمی بست رفتی و دلتنگیم در خانه تنها ماند بغض ِ در وا شد، تو رفتی، غصه اینجا ماند رفتی و هر گوشه ای زیباییت جا ماند گریه من بیصدا ماند ... بی تو فهمیدم عذاب ِ دل بریدن بود از خودم، از زندگی پا پس کشیدن را معنی ِ با دیگرانت شاد دیدن را پس بده دنیای من را ... دلخوشی هایم مرده بعد از تو ای شب غمگین، من ِ آزرده بعد از تو آنچه با من بود... بی تو ماندن بود در خیابان های باران خورده بعد از تو... خواب و رویات ُ ، شوق ِ فردات ُ از جهان تنها تو را میخواهم اما تو جای دل کندن، جان بخواه از من من که میمیرم برای زندگی با تو با توام ای رفته از دست هر کجا باشم غمت هست کاش روز رفتن تو گریه چشمم را نمیبست ... پ.ن1: تولدت مبارک نفسم... حیف که نیستم پیشت!! پ.ن2: من که میمیرم برای زندگی با تو... پ.ن3: دختر "م" دخترعمه م هشتم آبان به دنیا اومد "مهرتیسا" خواهر "ماه تیسا" پ.ن4: پست 55، تولد 33... رندی می باره از اعداد!! من همچنان دوستت دارم دنیای من... (2.34 بعدازظهر جمعه، 14 آبان 95)

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 11:56

KARA HABER TEZ DUYULUR خبر سیاه (خبر بد) زود شنیده می شود UNUTSUN BENİ DEMİŞSİN گفته ای فراموشت کنم BENDE KALAN RESİMLERİ عكسهايي كه پيش من مانده است MEKTUPLARI İSTEMİŞSİN و نامه ها را خواسته ای ÜZÜLME SEVDİCEĞİM ناراحت نباش عزیزم BİR DAHA ÇIKMAM KARŞINA دیگر روبه رویت ظاهر نمی شوم SANA SON KEZ YAZIYORUM برای آخرین بار برایت می نویسم، HATIRALAR YETER BANA خاطره ها برایم کافی است UNUTMA Kİ DÜNYA FANİ فراموش نکن که دنیا فانی است VEREN ALLAH ALIR CANI خدایی که جان را داده است جان را می گیرد ? BEN NASIL UNUTURUM SENİ من چطور تو را فراموش کنم؟ ...CAN BEDENDEN ÇIKMAYINCA تا زمانی که جان از بدن خارج شود... KURUMUŞ BİR ÇİÇEK BULDUM گل خشکیده ای پیدا کردم MEKTUPLARIN A

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 14:15

صفحه بندی